|
کرشـــمه "1" دوباره ترا بهار خواهم شد بی آنکه پائیزم را ببینی!ژیلاراسخ
|
بدلیل مسافرت تا اوائل مردادماه کمتر درخدمت دوستان عزیز خواهم بود تا درود دیگری بدرود
وقتی مُردم، در سیاه ترین شب چشمانت وقتی که دیر رسیدی از بخت سیاهم خواب آغوش مرگ رامی دیدم خداحافظ راکه غزل خواندی من ماندمُ خرده های غروری که ... جمع کردنش توانی نبود می دانی .... چمدانم خالی از سفر شد!؟
دیگر شعرهم مرا ارضاء نمی کند یا من خِنگ شدم یا کلمات بامن سرِلج دارند ویا تو ......شدی!
داشتم لگد کوب می کردم پای دلدادگی ها را امّا ..... بی هوا پریدی میان حواس پرتی دلم! اَه ه ه ه ه ه!
قاصدک قاصدک ازتو خبر نیست دلِ تنگ مرا بگمانم که سفر کردی به دور یا که درجنگل سبز خواب یک یاس بنفش کرده آشفته ترا؟ یا که در چشمۀ آن آب حیات غسل دادی نفس ثانیه ها ومن اینجا تنـــها مثل یک دفتر بی برگ وسیاه درورق پارۀ دل می نویسم مشقم می نویسم خوابـــــی؟! روزهایم چه سیاه ست رنگ شرمی ازگنــــــــاه ست!! بس کن این بــــــــازی تلخ بازی زشت و عبث! که قـــــمار است وهــــوس تو بـــگو..... چه شد این خواب مَلَس !؟ ژیلا [ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 17:28 ] [ jilarasekh ]
[ ]
(3) کاش من دیوانه ایی بودم که از دیوانگی، دیوانگان را می ستود کاش هم چون عندلیب باغ بودم تا به آوازم بخوانم قصّه ی نامردمی را قصّۀ............!!
خاک کـردم همۀ فریــــــادم تا نگویند که مـن بربــــــــادم من که بردوش کشم تنهایی تو دگر تیشه نـــزن بنیـــــادم
نارنجستان قوام "شیراز" آبان ۱۳۹۰ ----- شیـــــراز کبــوتر با کبــــوتر بــــــاز با بــــــاز دلم کرده هوای شهر شیراز نگو بالم شکسته من میـــــمـــــیرم بیا جانم تویی ،دوبال پرواز کبوتر هـــــا پریدند از سربـــــام کجایی تو عزیزم ، محرم راز هوای شهر شیرازم بهشته تو بی مهری نکن بامن شو دمســــــاز تو می دونـــــــی بی تو من هیـــــچ ِهیچـــــم خدا پشت وپناهت تا به شیــــــراز
گمشده درشبــی بست نشستم بـه تمنّاوُ دعـــــا تا بجویم خود این گمشده ازخوف ورجــــا یافتم گوشۀ عُزلت مــن ومن های گناه سر گریبان شده ایم در طلب آب شفـــا ناله بسیار زدیــــم در طلــب معرفتــــش که نیازیـم همه ، عافــــیت از روز جــــزا دست بردم که ببوسم حــرم اَمن تنش گفت برخیز ، مـرو با دل خود راه خطـــا از قضا وقــــــدر وشــرک بپرهیــز خیـــال تا رسی چشمۀ نــور و ندهی عمر فنــــا راسخ از دولت اقبـــــال مشو رو گـردان تا که عیـــــسانفسی برتـــو دمد ذات اِلا
[ جمعه 1 اردیبهشت1391 ] [ 11:35 ] [ jilarasekh ]
[ ]
خربودن هم عالمی داره ببین با چه آرامشی واسه خودش لم داده! !!! سبدهای جا مانده از خرده احساسم را بر می دارم تا آسمان گریه هایش را سرنداده و راهش را کج نکرده است در مسابقات خر دوانی ،جا نمانم خدای من ....... اسکار را به آخرین خری دادند که دیر رسید! ------------ روزهای من بی من، قدم نزنید لقمۀ شب خواهید شد -------------------- لحظه های مرده ای بی خبر از لحظه های مرده!!؟ بارو بندیلت را بردار تا کوچه نخراشیدۀ نگاهت بدرقه ات می کنم سیگار را در گلدان شب گذاشته ایی برای ترک روز! غرور را (تا) کرده ایی ودر جیب پیراهن آفتاب گذاشته ایی تا بخشکد ؟ موهای سرت برایت اشک می ریزند دستی بر سرورویشان بکش نخوت کلامت ، از بلندگوی خانه همسایه بوی گندیدۀ مرداب می دهد ! چمدان دروغ هایت را پشت در گذاشته ام رنگین ترین حرف هایت را اتو کشیده ام تا دروغ هایت شاخ دار نشود!
با دلم گل می فروشم با دوچشم ،انوار عشق با خدا رازم بگویم با شما اَسرار عشق
نوشتی
بدستـــم بــاده دادی، بادۀ نـــــاب
به رنگ خون دل ، سرخی عنّـــاب
گلـــی دادم بدستت، یک گـل نـــــاز
توگفتی کی کنی بامن تو پرواز
ســـرودی بامـن آهنـگ جوانــــــی
نوشتـــــی بردلــم یادم بمانــــــی نوشتم عاشقــم ، تا تـو بدانــــــی ولی رفتـــی و دردم رانــــدانـــــی زدم مُـــهر سکوتـــــی برلبـــانـــــــم
بریـزم اشک هـــــا ،نا مـــهربانــــــم برو جانـم ، که من رفتــم ز دیــــــده زدل هـــم می رود آنـــکه نـــدیـــده
(غزل هایم )
به چشمـــانت بـگـو نـــور من هستی
نیـــاز لحـظه هـا ، شـــور من هستی
غــزل هایـــم ترا خــوب مـی شناسند
دلــت را بـــرده اند ، تـــور من هستی
گریــزی نیست شعرم، خانــــۀ تـــوست
که تــو جانـــیّ ُ ، منظـــور من هستی
بـــرای لحظه هــای بــــی تــــــو بــودن
غمـــی دارم که مهــجورمـــن هستی!؟
ترنُّـــــــم هـــای ســـاز وهستــــی من
تـــو خاصـّـی و تو مشهــور من هستی
نکن گریه دلــــم ،کـــم کن کرشــــمه
که "راسخ" گفته،مخمُور من هستی!؟
دامن مهر تو اکنون شده صحرا وُ کویر هزاران فریــــــاااااااااااااااااد روزهایم که چنین شب زده است
لنگی پای من از، سنـــــگ شــــده است!
[ یکشنبه 20 فروردین1391 ] [ 15:8 ] [ jilarasekh ]
[ ]
قصّه ایی تازه در کرشمۀ "۲"
امروز که شیطان صفتی پُرکار است روز وشب مـــا دایـــــره وُ پَرگار است تا جمعــی و تفریــــق کنی دنیــــا را رفتـی تو بباد و رُستَمت بر دار است -------------- ------ آرزوهای من انــــگار ترا کـــــم دارند دلشون غرق غمِ ،غصّه وماتم دارند تو ببین دنیای دیروز و ببین فردای ما همه حیران و همه ،شیون آدم دارند
ابر بهار روزگارم شده چون ابر بهار گاه بارانیُ تب کرده زهجران تو یار گاهی دل می پرد از شوق تماشای بهار گاهی هق هق کند از دیدن خواب تو نگار ------------------------ خنده ام گریه شده بس که تـــــــرا کــــــم دارد غنچۀ تازه بهار هم بخدا، بی تو چقــــدر غـــــــــم دارد!
شعرمن بال نـــــداشت و خــــــدایا تو بگــــــــو قصد آغاز نداشت
[ جمعه 18 فروردین1391 ] [ 14:29 ] [ jilarasekh ]
[ ]
برخیز خواب دیدم که مَلَک، مژده ام داد که صبح تو طلوع کرده وُ تاریکی شب پایان است گفت برخیز : که بخت خوش تو بیدار است ودر باغچۀ عشق ...... گل سرخ ترا منتظر دیدار است عارف و کاتب عشق باز ترا مهمان است! بر خیز ..... که آغاز کنی زمزمۀ شعر و شراب چون که امروز پُر از فردا است سوسن ونسترن و لالۀ باغ همه از عِطر وجودت بخدا رقصان است ناز با روی خوشت همسان است خانۀ ظلم شبت ویران است برخیز : که دولت به در خانه یار آمده وُ بخت خودش، در راه است برخیز : که خواب تو به تعبیر خوشی همراه است!
"خلوت عاشقان" امشب دری گشــوده شد زمهر به روی من خدایا بساز این خِلوت عاشقان به خوی من
تو خـــــود بیــــار ز عِــــطر او به ســـوی من
زمیــــکده اش چنان مست باده ها شـــده ام
که شبگرد بینوایم اگر، نسازد او آبـــروی من
بریز جرعه ایی از خُمارچشم او درسبوی من
اگر زنم تَفَألی به تو حافظ خوش خبـــر شبــی
بگو که او می سوزد در تب ِ های وهــــوی من
در این دیار غریب میخواره ایی غمـین شده ام
که می کُشد هردم این شـــــراب تو آرزوی من
بیا که رفته جان پی آرزوی وصال تــو هر شبــی
بنالــد دل بیچــاره ،از ایـــــــن راز مگــــوی مــن
خدارا سپاس ، که محبوبم آید به کــــوی من
[ سه شنبه 15 فروردین1391 ] [ 17:5 ] [ jilarasekh ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |